Friday, March 9, 2012

آه

میدانی

میدانی میخواهم چه باشم تا هستی؟
تا هست بودنت تابلو بشود؟
میخواهم میخ بشوم

نوک تیز،فولادی

فرو بروم بر دیواری و چکشش تو باشی که نواشم دهی.

میخواهم بر سرم بزنی تا به ته برم.

و انقدر برم که بیرون امدنم برایش درد زایمانی شبیه.

میخواهم سقف بشوم

سقف لوستر فروشی بشوم

من سقف بشوم و لوستر بشوی.

میخواهم دلیل بشوم

دلیل زمختی بشوم تا لطافتت را احساس کنند.

حسادت من،که نشانه ی فراغت من هستی و ندامت من نشانه ی سخاوت توست.

میخواهم تند بشوم،تیز بشوم،جان سوز بشوم تا شیرینی تو 1000 برابر عیان تر بشود.

امان از دستت.

دست بر سرم بکشی سر افرازم میکنی چه برسد که سر به سرم بگذاری.

از همان اول هم که شروع کردم خواستم بگویم

حاضری گاو بشوی که اقای قبل از اسمت بشوم؟؟
اگر گاو نشوی اختیارم دست خوم که هست!!!

خورشید میشوم و تو خانم من میشوی.

کوووووووتا

نگفتم توی رویت بی تو بودن سخت میسوزاند این اوقات را بر من

ولی راستش را هم بارها از چشمان من خواندی که اعمماق وجودم پر شده از عطر تو لبریز گشته ثانیه هایم.

زبانم قاصر از وصف زمان با توبودن از برایم بهتر از صد سال دور از تو بماند این محبت ماندنی همسان زیبایی تو