Wednesday, June 15, 2011

نازنین من
نا زنین ما که نازترین ما هستی و بین ما خود نمیایی میکنی
اگر چه قدرت را ما نمیدانیم

ما که هستیم

اصلا ما نیستیم هنگامی که تو هستی

تو اگرباشی دیگر نیازی به مانیست که بخواهیم باشیم
عزیز من.

خاطرم که نیست بچه بودنم را

ولی تورا بالای بستر بیماریم یاد می اورم

نشسته بودی.

دغغه ات من بودم و نفس کشیدنم که خدا را شاهد دغدغه ی من هم غمی بود که در چشمانت میدیدم.

در بسترم بر خود شاشیدم و پیاپی مشستی و

لطیفه های برادرانم در این حالم تو رامیخنداند.

ان لبخند تلخ تو من را خوشحال میکرد

که لا اقل ظاهرش خندان است.

ولی دلت برایم اتش بود و سوزان تر ازآتشی نیست

حتی جهنم.

مادرم
تو را قدر شناسی کردم(لا اقل به زبان) و اینم اشتباه است ولی دگر بیش از این تواتنش نیست.

میخواهم سرت را جلوبیاوری تا توی گووشت به گووویم
جلو بیاور
جلوتر

.

.

گول خردی.

بووست کردم
دووستت دارم.