تا قبل از اينكه اون اتفاق لعنتي بيفته زندگي مون خوب بود.نه اون جور خوب كه بي درد بوديم ها،نه.از زندگي مون راضي بوديم.بابام يه مرد زحمتكش بود.مامان م هم توي خونه واسه ما زحمت ميكشيد و ماهم كمكش ميداديم.
2تا خواهر دارم يكي 1 سال از م بزرگتره و اون يكي هم 4 سال از من كوچيكتره.البته يه خواهر هم دارم كه ازدواج كرده.دومادمون هم ادم خوبيه.كار دولتي ميكنه و خرجي خودشو در مياره.يه داداش بزرگ تر از خودم هم دارم كه ازدواج كرده.خياطي ميكنه.يه مغازه ي كوچولو سر كوچه داشت.اوضاش خوب بود.ولي بد شد.
من الان دانشجو هستم.ترم 3.يه روز كه توي خونه همه دور هم جم بويم و گل ميگفتيم و منم مثل هميشه شده بودم قند مجلس خونواده،يه هو بابام در رو باز كرد و اومد تو.بابام ادم ارومي بود.اصولا كم عصباني ميشد،كم ناراحت ميشد،البته شايد ناراحت ميشد ولي به ما نشون نميداد.ولي اون روز همه چي فرق ميكرد.درزدن.پريدم كاپيشنم رو پوشيدم و دم پايي ها رو نپوشيده،پوشيده،كلش كلش از پله ها رفتم پايين.در رو بازكردم.بابام بود.سلام كردم.جواب نداد.پيش خودم گفتم حتما نشنيده وگرنه توي مرامش نيست كه جواب نده.بار دوم بلند تر سلام دادم،بازم جواب نداد و دو هزاريم افتاد كه يه چيزي شده.هيچ وقت اين جوري نبود .حتي وقتي كه ترياك نداشت يا نكشيده بودبازم جواب سلام ادم رو ميداد.سرش رو انداخت پايين و رفت تو.
پشت سر بابام رفتم تو.يه چشمك به مامانم زدم اونم نميدونست چي شده.بابام رفت تواتاق.هميشه اول ميومد ميشست و چايي ميخورد.مامانم سريع چايي رو ريخت توي فنجون مخصوص بابام و داد دست فهيمه كه ببره براي بابام.فهيمه تا رفت تو اتاق بعد از چند لحظه صداي بابام بلند شد و گفت كه ((تو رو خدا راحتم بذارين)).
خلاصه اون شب رو همه توي فكر بوديم كه چي شده كه بابا اين جوري عصباني شده.نوبت شام رسيد.بابام رو صدا زدم كه بياد.اروم رفتم پشت در و در زدم گفتم ((شام اماده است.بيارم يا مياين؟)).جوابي نشنيدم.صدازدم ((حميد خان؟)).
-بله بله
-ميگم شام امادست بيارم واسطون يا مياين سر سفره؟
الان ميام.شما بكشين رسيدم
رفتم نشستم سر سفره.بابام كه از اتاق در اومد يه راست رفت دستشويي.مامانم گفت
-بچه ها چيزي ازش نپرسيد.خودم به موقع ازش ميپرسم
بابام هم از دستشويي اومد و نشست كنار خودم.چشاش قرمز بود.هر كار كرده بود كه چشماش رو پاك كنه موفق نشده بود.همه مون تعجب كرده بوديم.بابا و گريه!!؟.سر سفره بابام تا شامش رو گرفت سريع سرش رو انداخت پايين وشروع كرد تند تند خوردن.تا بشقابش هم تموم شد دوباره برگشت به اتاقش.سيع كرديم كه اتفاق هاي اون شب رو فراموش كنيم .
بابام عادت داشت صبح ها ساعت 5.30،6 از خواب پاشه و بره نون تازه بگيره بياره بعد هم تك تكمون رو با يه لغت از خواب بيدار كنه.تازه سفره صبحانه رو هم خودش ميچيد.
صبح هرچي ميخواستم پاشم ميگفتم هنوز ميشه خوابيد چون منتظر لغت بابام بودم.هرچي صبر كردم خبري نشد.سريع بيدار شدم و ليلا رو از خواب بيدار كردم و فرستادم مدرسه.بعدش هم فهيمه رو بيدار كردم.مامانم هم بيدار كردم.سه نفري رفتيم سر اتاق بابام و در رو كه يه كم وا كرديم بوي ترياك اتاق رو برداشته بود.مثل اين بود كه تا صبح داشته ترياك ميكشيده.در رو بستيم و نشستيم سر سفره صبحانه.اومدم برم بابام رو صدا كنم واسه صبحانه بيدار بشه و بياد مامانم گفت بذارين خودم برم بيدارش كنم.مامانم گفت
-بلند شو اقا.لنگ ظهره وا.ما نون ميخوايم.
بابام مثل اين كه بيدار بوده باشه،سريع جواب داد((الان ميرم واسه خانوم خشكلم نون ميگيرم)).
باباي من گفت خانوم خشكل؟؟؟؟بيشتر از اين كه خوشحال بشيم خوف ورمون داشت.چون اصلا توي مرام بابام نبود كه به زن روو بده.سريع از اتاق اومد بيرون و با يه لبخند به مامانم سلام كرد.توي گوش فهميمه گفتم((معلومه،هركي تا صبح بكشه اين جوري هم ميشه)).ته دلم خوشال بودم كه بابام حد اقل شايد اخلاقش بهتر شده باشه.ولي سر سفره هرچي تيكه مينداختم نميخنديد.
دلم واسه مامانم ميسوخت.چند سالي بود كه همش سرفه ميكرد و بابام هم واسش كم نذاشته بود و هميشه پول دواهاشو ميداد.مامانم بيشتر از اين كه دلش واسه خودش بسوزه بيشتر از خرج كردن بابام واسش ناراحت ميشد.2 ،3 باري هم واسه همين پنهون كاري هاش كارش به بيمارستان كشيده بود.
فهيمه هم سرش توي كار خودش بود.ميرفت دانشگاه و ميومد.ولي توي خونه خيلي به مامانم كمك نميداد.من مجبور بودم كمك بدم.بابام هم از فهيمه خيلي دل خوشي نداشت.روز ها همين جوري ميومد و ميرفت.بابام ديگه كمتر سر كار ميرفت و بيشتر توي خونه كنار مامانم بود.يه شب از اين شب ها. بعد از شام بابام به من گفت بيا توي اتاقم كارت دارم.شامم رو سريع خوردم و رفتم پيش بابام.در زدم و رفتم تو.بابام داشت ميكشيد كه با اومدن من جمش كرد.عادت نداشت،يا شايد خجالت ميكشيد كه جلوي ما ترياك بكشه.گفت بيا بشين كنارم.پيش خودم گفتم حتما بايد دوباره برم پيش بده كارا و طلب بابام رو بگيرم.نميدونم واسه چي خودش نميرفت هميشه من رو ميفرستاد.گفتم((پيش كدوم يكي بايد برم؟))سرش رو گرفت بالا و با بغض نگام كرد
-چيزي شده اقا جون؟؟؟
دوباره سرش رو انداخت پايين.2 تا دستش رو كشيد روي صورتش و گفت
-اين بار يكي ديگه بايد بره
-بابا درست بگو بيبينم چكار بايد بكنم.
پيش خودم گفتم حتما توي پول دواهاي مامان مونده و مجبوره كه خودش بره و از اين قضيه ناراحته
-نه اقاجون بگين خودم ميرم سريش ميشم.هر جور شده 1 هفته اين پول رو واسطون ميگيرم.
همون جور كه اون صورت پر چين و چروك بين اون دست هاي خسته فرو رفته بود يه اه بلند كشيد و گفت
-مامانت چند روز ديگه بيشتر بينمون نيست.همينو گفت و اشكاش شر شرشروع كرد به ريختن
منم كه از شنيدن اين خبر اصلا نميدونستم كه چي بگم با اون گلو درد لعنتي كه بعد از اين خبر منو گرفته بود به بابام گفتم
-اقا.......... جون مادرت،جون مادرت..........بگو كه مارو گرفتي بذار بريم بخوابيم
اين بار اقام واسه اين كه صداي گريش بلا نگيره اون چنان لب پايينيشو گازكه نزديك بود خون بشه و همين جور اشك ميومد.دوباره صورتش رو گذاشت بين دستاش و اي بار كل بدنش ميلرزيد.
با يه حالت عصبانيت كه اين بار كل صورتم قرمز شده بود پريدم جلوي اقام سرش رو بلند كردم و گفتم
-جون مادر....
نتونستم ادامه بدم كه بغضم تركيد و اومدم كه بلند بلند گريه كنم كه بابام جلوم دهنم رو گرفت كه صدا بيرون نره.و مثل دو تا مرد رو در رو نگاه ميكرديم و گريه ميكرديم.
از اون روز به بعد همه چيز واسم فرق ميكرد.ديگه يه جورديگه به زندگي نگاه ميكردم.يا شايد بهتره بگم كه ديگه اصلا به زندگي نگاه نمي كردم. ديگه واسم مهم نبود.ديگه دل و دماغ كلاس رفتن رو هم نداشتم.حالا ميفهميدم كه بابام واسه چي سر كار نميرفت،مي خواست از تك تك لحظات زنگدگي خودش استفاده كنه.ميخواست واسه خودش يادگاري هاي بيشتري،خاطره هاي بيشتري جمع كنه.ولي از اون روز كه فهميدم واسه چي بابام سر كار نميره و پيش مامانم ميمونه از بابام و از خودم هم بدم اومده بود.پيش خودم ميگفتم ما ادما چقدر نامرديم.ما وقتي يه ادم رو دوست داريم كه يا واسمون كاري كنه يا بدونبم ميخوايم اونو از دست بديم.
از اون روز وقتي بابام ميومد سراغم واسه بيدار كردنم به دانشگاه بلند نميشدم يا با بابام سر كلاس رفتن من دعوامون ميشد.يه روز كه رفته بودم داشتم زير درخت انگور ته حياط و داشتم مثلا درست ميخوندم ولي نميتونستم جلوي اشكامو بگيرم ديدم يه هو بابام از پشت سرم سر و كلش پيدا شد منم كه نميخواستم بابام بفهمه، شروع كردم بلند بلند درس رو تكرار كردن ولي بابام از روي صدام فهميد كه چه خبره.همون جور كه پشت به بابام واستاده بودم كه اشكامو نبيمه دست سنگينشو گذاشت رو شونم و گفت
-اگه اين جوري بخواي ادامه بدي تو زود تر از
نذاشتم حرفش تموم بشه و گفتم
-از ته دل همين رو ميخوام
-گريه و اشك هاي تو و اين چهره ي زهر ماري رو به خودت گرفتي كه چي بشه؟اشك تو بدرد چي ميخوره؟
-توقع داري از اين قضيه خوشحال باشم و واست هر روز برقصم؟
-كله شق بازي در نيار پسر.فقط به اين فكر باش كه چه جوري ميتوني مامان رو كمك كني.راضي نگهش دار
همين رو گفت و يه سيگار روشن كرد و رفت.
شايد اون لحظه جواب بابام رو همين جوري و از روي عصبانيت جواب دادم ولي بعدش نشستم و درست در مورد اين قضيه فكر كردم.ولي به نتيجه نرسيدم.چون من تها كاري كه ميتونستم بكنم رو ميكردم . نميتونستم از اين بهتر باشم.كاراي خونه رو ميكردم،درس ميخوندم،خريد بيرون انجام ميدادم و.... .
همون روزا بود كه رفتار فهيمه به طور كلي فرق كرده بود.شب ها دير تر ميومد خونه.دوست داشت تنها باشه .يه روز صبح كه داشت ميرفت دانشگاه و من و بابام داشتيم صبحانه ميخورديم ديديم فهيمه با مانتوش دم در واستادهو داره كفشاشو ميپوشه.گفتم حتما چادرش روي حياطه و موقع بيرون رفتن ميپوشه.همين كه رفت بابام گفت((تو روي بند لباس چادر ديدي؟))
-نه.چتو مگه؟
-مگه نديدي بدون چادر رفت؟
-حتما توي تاقچه بوده.مگه ميشه فهيمه بدون چادر بره ؟؟
بابام هم حرف من رو قبول كرد.وقتي سفره رو جمع كرديم و رفتم توي اشپزخونه ديدم كه چادر فهيمه توي اشپزخونه جا مونده.سريع چادر رو كردم زير لباسم و رفتم از در بيرون كه بابام نبينه.اگه ميديد بد جوري بهم ميريخت.به بابابم چيزي نگفتم و فقط به فكر برگشتن فهيمه بودم كه چه جوري چادر رو به فهيمه برسونم كه بابا نيبنه.
غروب شد و در زدن بابام بلند شد كه بره در رو باز كنه من سريع پريدم و گفتم((من ميرم.شما بشينين)).از ترس اين كه بابام زود تر بره بدون لباس گرم پريدم بيرون.هوا بد جوري سرد بود و همون باعث سرما خوردن من شد.در رو باز كردم.فهيمه بود.بدون چادر.قبل از سلام گفتم((ميفهمي داري چه كار ميكني؟))
-مگه چي شده؟
-تلزه ميگي چي شده؟يعني نميدوني داري چكار ميكني؟.دختر اوس حسن از كي تا حالا بدون چادر ميره بيرون؟
اميد وار بودم بگه از بس كه ديرم شده بود،يادم رفت و بعدش هم از دوستم چادر قرض كردم.ولي با كمال پر رويي گفت
-از امروز به بعد.مشكلي داري؟غصه نخور.واست عادي ميشه.
همين رو گفت و من رو زد كنار و رفت تو.در رو محكم بستم.شونشو گرفتم و چرخوندم و بعد از چند لحظه نگاه كردن اومدم بزنم توي گوشش ديدم اقام از پشت پنجره سرش رو اورده بيرون من هم واسه اين كه بابام نفهمه توي همون هواي سرد فهيمه رو گرفتم توي بغلم و گفتم((سريع برو دست شويي تا يه جوري بابا رو بپيچونم و نفهمه كه چه غلت ها داري تازگي ها ميكني)).
اگه بخوام راستشو بگم واسم خيلي مهم نبود كه فهيمه با چادر بره بيرون يا بدون چادر ولي چون ميدونستم كه بابام توي چه شرايطي هستش وميدونستم كه اين جور كارا توي قابوسش اصلا جايي نداره و اگه بدونه شايد كلا رواني بشه واسه همين هم كه شده اين قضيه رو اون روزها واسه خودم بزرگ كرده بودم.
اصلا دليلش رو نميدونستم.يه جورايي فكر ميكردم كه من بايد خرجي خونه رو در بيارم .خودم رو بزرگ خونه ميديدم.البته همين هم بود.چون بعد از بابام من مرد خونه بودم و داداشم هم كه كلا ماهي يه بار شايد بياد اينجا.واسه همين رفتم پي كار.روز هاي اول واسم نوع كار مهم بود كه به قول بچه رايت ها به شخصيتم بر نخوره.ولي روز به روز كه ميگذشت و دخل و خرج ما هم با دواهاي مامانم نميخوند ديگه فقط دنبال پول ميگشتم كه اخر سر هم رفتم توي سمساري شهرام خان.35 36 سال سن داشت.ازش متنفر بودم.اصلا ادم نبود.ولي پول خوبي ميداد.يه حيوون بود كه فقط به شكم و زير شكمش كار داشت.توي كوچه روبرويي ما خونشون بود ولي مغازش سر كوچه ما بود.خلا صه اونجا مشغول به كار شديم .هر وقت كه كلاس نداشتم ميرفتم اونجا.اونجا هم خداييش نميياست خيلي كار كني واسه همين ميتونستم درس بخونم.
خدا رو شكر تونستم به بابام كمك كنم.خوشحال بودم كه ميتونستم شايد يه دغدغه رو حتي از بابام بردارم.نزديك هاي امتحان هاي پايان ترمم بود. توي مغازه بودم كه يه هويه فرشته اومد تو.مثل اون رو تا به حال نديده بودم.سر جام ميخ شدم.فقط توي چشماش نگاه ميكردم.باور نميكردم كه دختري به اين زيبايي رو يه روز ببينم.وقتي به خودم اومدم ديدم داره ميگه((مشكلي پيش اومده؟))
-نه نه.
زبونم هم همون موقع گرفته بود و با من من كردن گفتم
-ب..بب فر ماين. درخدمت..تم
-يه اباژور ميخواستم.نه خيلي بزرگ و نه خيلي كوچيك.الان دارين يا نه؟
اصلا نفهميدم چي ميگه.پرسيدم بله؟؟
-گفتم يه ابژور ميخواستم.دارين يا نه؟
-نه نداريم.ولي قراره واسمون بيارن.شما فردا همين موقع بياين هست
-ممنون.خدانگهدار
-خدا حافظ
همين كه داشت بر ميگشت كه بره،ميخواستم بيشتر ببينمش.الكي خم شدم پايين و يه پول از جيبم در اووردم و گفتم
-ببخشيد!اين پول از شما نيست؟كف مغازه افتاده بود.
بر گشت و توي كيفش رو نگاهي كرد و گفت((نه)) ورفت.نميدونم اون لحظه چي فكر كردم.دختره،بهتره بگم فرشته هه از سر و وزش معلوم بود كه يه كي 2 درجه از ما بالاتره.ولي همين كه از مغزه رفت بيرون به شهرام خان گفتم اگه اجازه بدين من امروز زود تر برم .سرم درد ميكنه.اونم قبول كرد.اولين باري بود كه واسش دعاي خوب كردم.دنبال فرشته كردم.خونشون هم تقريبا نزديكي هاي دانشگاهه ما بود.اون شب از هميشه دير تر رسيدم خونه.بابام يه كم نگران شده بود.اون شب رو به اميدديدن دختره تا صبح خواب نرفتم.
فردا بعد از ظهر كلاس داشتم.حالم هم روز به روز داشت بد تر ميشد.چون فكر از دست دادن مادرم ديوونم ميكرد.اون صبح اولين صبحي بود كه من ميرفتم دانشگاه.تازه اون روز اصلا كلاس نداشتم.فقط واسه ديدن اون دختره،نه فرشته ميرفتم.رفتم و اتفاقا به موقع هم رسيدم.داشت ميرفت مدرسه.يه لحظه به سرم زدكه برم دنبالش .نه.زشت بود كه پسر حسن خان دونبال ناموس مردم بكنه.ولي خوشحال بودم كه اون صبح اونو ديدم ولي نميخواستم كه اون منو ببينه ولي ديد.
ظهر رفتم خونه سر و وضم رو مرتب كردم و اتو كشيده رفتم در مغازه.شهرام خان با تعجب گفت
-اوهو.سعيد خان.افتاب از كدوم طرف در اومده عزيزم
اي بابا شهرام خان به ما داره ميگه عزيزم.
-اي بابا.نميتوني ببيني كه ما هم يه روز خوشتيپ باشيم.
واسمون بعد از ظهر وسيله اورده بودن.داشتم وسيله ها رو مياوردم تو كه ديدم اومد.سريع كارو ول كردم و رفتم پيشش.
-سلام.حالتون چه طوره؟خوبين؟
همين جور كه ما حول شده بوديم و مثل اين كه يكي از اقواممون رو چند سالي هست كه نديديم داشتيم حال و احوال پرسي ميكردم كه يه هو خنديد
-چي شده واسه چي ميخدين؟
-چيزي نيست.مزاحم كارتون كه نيستم؟اباژوور واسم اووردين؟؟
-اره.توي همين باره.الان ميارو خدمتتون.
-ببخشيد.اسم كوچيكتون چيه؟
-سعيد
همون لحظه كه اين سوال رو پرسيد فهميدم كه از من بدش نمياد شايد هم خوشش مياد
-خدمت شما.اينم اباژور.
اومدم بگم كه ميخوايين كمكتون بدم كه ي هو گفت
-ميشه كمكم كنين تا در خونه واسم بيارين.
همين رو كه گفت ديگه خشكم زدو به سر قبول كرم.تا دم خونشون رفتم و كلا ديگه با هم اشنا شديم و توي دلش جا شدم.كلا ادم بد شانسي بودم.
داشتم بر ميگشتم، سر كوچه بود كه ديدم يه ماشين دم درخونمون واستاده و يه دختر ازش پياده شد.گذاشتم كه فهيمه بره خونه و بعد هم من برم و يه جور عمل كنم كه من نديدم.داشتم ميمردم.فهيمه مثل اين كه داشت كلا همه چيز رو زير پا ميذاشت.ديگه اون دختربا حجاب دوست داشتني كه همه چيز رو به داداشش ميگفت نبود.
خلا صه كليد انداختم تو و رفتم تو.فهيمه هم چادرشو بر داشته بود و رفته بود تو.رفتم تو ديدم مامان و بابا هم نيستن.رفته بودن دكتر.بهش سلام نكردم.چند لحظه كه گذشت و لباسامو عوض كردم گفتم
-فهيمه؟هيچ كدوم از دوستات ماشين ندارن.
-نه.چطور مگه؟
همين كه گفت نه خوشحالي اون روز ما رو به يه غم بزرگ تبديل كرد.با يه گلو درد سنگين كه همش بخاطر مامان بودگفتم
-چادرت رو بر داشتي گفتم چرا گفتي مهم حجابه كه دارم،ارايش كردي گفتم چرا گفتي ميخوام جلو دوستام كم نيارم ولي واسه اين پدر سگي كه تو رو ميرسونه ديگه چي داري بگي؟؟
شروع كرد كه دروغ بگه و توجيح كنه گفتم
-به همون خداي احد و واحد اگه يه بار ديگه فقط ببينم كه سوار ماشين اون مرديكه لندهور بشي .......
هنوز نميدونستم كه اگه يه بار ديگه مرديكه روببينم به غير از زدن چه كار كنم كه مثل بچه ها گفتم
-به بابا اينا ميگم
اون شب خيلي ناراحت بودم.چون اصلا همچين چيزي رو هيچوقت باور نداشتم.يعني نميتونستم باور كنم.فهيمه ي كه يه روزي مسجد ميرفت بعد از چند ماه همه چي رو فراموش كنه و كلا عوض بشه.
توي اون ترم بيشتر درسام رو افتادم و دليلم هم اين بود كه ميرفتم در مغازه ولي خودم رو نميتونستم گول بزنم و ميدونستم كه مشكل اشنايي من با فرشته بود.چند بار هم ميخواستم بهش بگم كه ديگه من نميتونم ادامه بدم و دوستيمونو همون جا تموم كنيم و لي وقتي كه ميديدمش همه چيز رو فراموش ميكردم.
حال مامانم روز به روز بد تر ميشد. سرفه هاش هم هم دل ادم رو خورد ميكرد و هم گلوي خودش رو پر خون.
بعد از ظهر بود.همه توي خونه بوديم.كه يه هو تلفون زنگ زد و بابام گوشي رو بر داشت و بعد از تارف تكه پاره كردن گفت((منزل خودتونه.پس،فردا شب منتظريم)).اولش فكر كردم كه شايد داداشم باشه ولي از تارف كردن و مؤدب حرف زدن بابام فهميدم كه اون نيست.همون جور كه ميگفتيم و ميخنديديم از بابام پرسيدم.كي بود.بابام با خوشحالي گفت ((اقا شهرام))
-اقا شهرام؟؟.
چي گفته كه بابام رو اينقدر خوشحال كرده
-فرداشب قرار بيان خواستگاري
-خواستگاري؟؟
همين كه اين رو گفت مامانم خوشحال شد و من هم كه همين جور حاج و واج مونده بودم و قند چاييم رو توي دستم خرد كردموبه مامانم نگاه كردم و نميخواستم كه خوشحاليش رو بهم بزنم يه خنده ي خشك زدم و چايي رو خوردم و با كمال تعجب و عصبانيت بلند شدم و رفتم دم اتاقم.در رو كه باز كردم يه بار ديگه چرخيدم و از بابام پرسيدم
-مطمئني خودش بود؟اصلا شايد اشتباه شماره ي مارو گرفته بود.
-اره بابا.شانس در خونمون رو زده كه يه دوماد خوب ميخواد نصيبمون بشه.مثل اين كه خيلي خوشحال نيستي.
-نه.خوشحالم.خيلي خيلييي خيليييي
وبا همون خيلي خيلي گفتن رفتم توي اتاق.نميفهميدم كه بابام واسه چي ديگه داره خوشحالي ميكنه.اون كه شهرام رو ميشناسه.اون كه ميفهمه چه كثافتيه.فهميمه هم از شنيدن اين قضيه خيلي تعجب نكرد.اومدم برم بابام رو صدا بزنم كه بابام خودش اومد
-بابا ميفهمي داري چكار ميكني؟مگه تو شهمرام رو نميشناسي؟پدر من مرديكه دينو ايمون سرش نميشه.تو رو به جدت قسم ردش كن بره.فهيمه ارزشش بيشتر از اين حرفاست.
-همش قبول.ولي فهيمه اون رو دوست داره
-تو از كجا ميدوني.تازه اون كه نميدونه كه شهرام چه كثافتي هستش.
-نه.فهيمه خيلي هم بهتر از من و تو شهرام رو ميشناسه.اونا 1 ماهه كه با هم ميرن و ميان.حتما با هم تصميمشون رو گرفتن.تو هم كه فهيمه رو خوب ميشناسي.دختري نيست كه از روي هوا و حوس انتخاب كنه.هست؟
منم كه مات و مبهوت مونده بودم فقط به بابام نگاه ميكردم
-حواست كجاست.حالا چي ميگي.ازدواج خوبي هست يا نه؟؟
-نه.نه.هرچه قدر هم بشناسه بازم فايده نداره.اون مرديكه...
اومدو بگم بابام محكم زد توي گوشم كه اولش فكر كردم 2،3تا از دندونام شكست وبعدش هم با بغض گفت
ديگه نميخوام در مورد اين قضيه چيزي بشنوم.فهميدي؟
منم كه پشتمو كرده بودم به بابام با سر جواب دادم باشه.بابام نميتونست بره بيرون چون ديگه چشماش خيس شده بود وصداش هم گرفته بود.اومدم برم بيرون بهم گفت
-ميدونم قانع نشدي.ولي همش به خاطر مادرته.مخوام دخترش رو توي لباس عروسي ببينه. نتيجه هاي ازمايش هاش هم هر روز بد تر ميشه .يه ماه ديگه شايد...
اينو كه شنيدم مثل اين بود كه يه صطل اب يخ بريزن روم و همون جا جلوي در افتادم.اصلا باورم نمي شد كه به همين سرعت همه چي تموم بشه.ديگه واسم سخت شده بود.مادرم يا فهيمه.حالا فهميدم بابام چرا داره روز به روز پير تر ميشه و تعداد موهاي سفيدش هم بيشتر.اون شب به جاي اين كه به فرشته فكر كنم و بگم كه چه جوري از هم جداشيم بيشتر به فهيمه و مامانم و بابام و خودم و زندگيمو خيلي چيز هاي ديگه فكر كردم كه تا صبح خواب نرفتم.از سردرد داشتم ميمردم.اصلا باورم نميشد كه مني كه اين جور زندگي ارومي داشتم حالا يه دفعه همه چيز بهم بريزه.روز ها به اين فكر ميكردم كه من،يا ما ،چه گناهي كرديم كه اين همه مشكل يه دفعه رو سر من خراب شده.تصميم گرفتم كه برم به فهيمه همه چيز رو در باره ي شهرام بهش بگم.
بعد از ظهر بود رفته بودم گوجه بخرم و قتي برگشتم ديدم شهرام دم در وايستاده و داره با فهيمه صحبت ميكنه.وقتي من رو ديدن هر دو شون از خنديدن دست برداشتن ومن هم كه اون روزا ديگه حال حرف زدن رو حتي نداشتم ديگه بدون توجه به اونااومدم از كنارشون برم تو كه گفت.
-سلا م اقا سعيد.تحويل نميگيري؟
اولش اومدم جوابشو ندم ولي ديگه نتونستم تحمل كنم
-همون اولش هم نمياست تحويلت بگيرم.ديگه هم سر مغازه نميام.برو پي يه شاگرد ديگه.
-شما سرور مايي..ديگه منو شمايي نداريم.اون مغازه ديگه قابل شمارو نداره.
-فهيمه زود تر بيا تو
رفتم توي خونه فهيمه هم سريع اومد تو .تا كه اومد تو دست فهيمه رو گرفتم و كشيدم توي اتاق
-تو چقدر اين ادم رو ميشناسي؟ميدوني روزا توي اون مغازه لعنتي چه كار ميكنه؟
-معلومه.همون كاري رو كه بقيه ميكنن.كاسبي.
-ولي اون فقط كاسبي نميكنه
همين جا حرفمو قطع كرد وبا بغض گفت
-ببين سعيد.تو از همون روز اول با اقا شهرام مشكل داشتي.ولي به نظر من خيلي هم مرد خوبي هستش و هم اخلاق خوبي داره هم دين و ايمون داره ه خونواده دار.توهم ديگه هرچي بگي واسه من اصلا مهم نيست
همين رو گفت و اومد بره بيرون كه گفتم((دعا ميكنم پشيمون نشي))
در عين اين كه داشتيم كنار هم زندگي ميكرديم ولي دلامون نزديك هم نبود.كم كم داشت باورم ميشد كه شهرام ادم خوبيه.مجبور بودم باور كنم.چون وقتي خبر شده بوديم كه كار از كار گذشته بود.هفته ي ديگه خواستگاري بود.
روز خواستگاري شد.توي خونه چه جنب و جوشي بود.از همه خوشحال تر بابام بود كه واسه يه لحظه هم كه شده بود ميتونست خنده ي مامان و شادي اون رو ببينه.ولي بعد از اين نبايد گريه ي فهيمه رو ببينه؟از همه گرفته تر من بودم.مني كه ظهر ها نميخوابيدم اون ظهر تا 6 خوابيدم .بابام اومد بالاي سرم و دستامو گرفت و گفت
-همچين برادر زن بي حالي رو نديده بودم
-از اين به بعد،همش همينه.
-پاشو ديگه سعيد.الان شهرام خان مياد.پاشو حاضر شو.
-من نميام.بزاريه روز كمتر روي گندشو ببينيم.
همين رو كه گفتم بابام يه هو دستمو گرفت و از جا من رو كند و برد طرف دست شويي.تو گوشم گفت
-امشب رو واسه خاطر من هم نه،واسه خاطر مادرت اخلاق گندتو بزار كنار.
بعدش هم بلند گفت((به به.چه برادرزن مهربون و خوش تيپي)) ويه با چشمك با لبخند خوشكل زد.اون شب به خاطر بابام فقط لباسامو پوشيدم و مثل بچه ادم نشستم.
در زدن.طبق قانون ايراني ها من مياست برم در رو باز كنم.رفتم.اقاق شهرام با يه دسته گل بزرگ دم در واستاده بود.دعوتشون كردم بيان تو.
شهرام رو تا بحال اينقدر خوش تيپ نديده بودم.توي دلم ميگفتم كه خدا كنه اخلاقش هم مثل سر و وضش عوض شده باشه.
رفتيم تو.خونواده ي شهرام كه كاملا راضي به اين وصلت بودن و لي من و بابام نه.ولي بابام توي مجلس از همه خوشحال تر به نظر ميرسيد.منم مثل سنگ صد من نشسته بودم وداشتم به بدختي هامون فكر ميكردم.بابام هر چيزي ميگفت يه نگاش به مامانم بود.توي اون لحظه همه ي فكر بابام، مامانم بود،مثل تمامي وقت ها.مامانم فهيمه رو صدا زد كه چاي بياره.فهيمه هم چايي رو سريع اورد و اخرين چايي كه به من رسيد مثل اين كه جلوي من گرفته بود ولي من اصلا متوجه نشده بودم.فهيمه و شهرام رفتن به قول خودشون حرفاشونو بزنن ولي اونا كه... .خلا صه كنم اون شب تموم شد و همه راضي رفتن و من هم ناراضي.تاريخ عقد و عروسي هم مشخص كردن كه توي يه روز باشه.
روز بعد رفتم پيش فرشته.داشتيم با هم صحبت ميكرديم كه يه هو ديدم بابام از جلوي چشمام سبز شد.اصلا باورم نميشد كه بابام اونجا باشه.اصلا قرار نبود اونجا باشه.بابام اون روز از جلوم رد شد و رفت.مثل ادم هاي بقيه.گيج مونده بودم كه چرا بابام چيزي بهم نگفت؟فقط نگام كرد.ميدونستم امشب قيامت ميشه خونه.از يه طرف هم خوشحال بودم كه ميتونستم همين رو بهونه كنم و برم.البته كه جدا شدن از اون فرشته هم خيلي واسم سخت بود ولي ديگه داشتم خرد ميشدم.
شب رفتم خونه.در زدم.هميشه فهيمه در رو باز ميكرد.منم منتظر بودم كه بياد و داستان رو واسش تعريف كنم و اونو بندازم جلو كه بابا كوتاه بياد.ولي بابا در رو باز كرد.چشم تو چشم واستاده بوديم.همين جور كه نگاه ميكرديم يه دفعه بابام يه چك زد تو گوشم كه هنوز صداش تو گوشمه.دهنم خون شد
-فقط ميتوني واسه بقيه مردونه گي كني؟فقط واسه بقيه رگ گلوت باد ميكنه؟واسه بقيه يادت مياد كه نصيحت كني؟
-ولي.منم نياز به رابطه دارم.ندارم؟
-خفه شو.گندشو در اوردي.ببين سعيد اقا مردونگي و مرد بودن به سبز شدن پشت لب و دو رگه شدن صدا و كلفتي رگ گردن نيست.مردي،جنم ميخواد.واسه اين جلوي اون دختره توي گوشت نزدم كه جلوي دختره كوچيك نشي.خرد نشي.ولي... .
برگشت كه بره برگشت ودستشو دراز كرد و دستمو گرفت و من رو از زمين بلندكرد.حرفش حق بود.از پشت پنجره مامان و فهيمه داشتن قضيه رو ميديدن.منم مستقيم رفتم دستشويي.بازم ميگم خيلي خوشحال بودم كه قضيه تموم شده بود ولي خيلي بد شانس بودم چون دقيقا همون روزي كه خودم تصميم گرفته بودم تمومش كنم بابام فهميده بود.
خلا صه اون شب رو خوابيديم و لي ذهنم بازم مشغول بود.اون شب خواب عجيبي ديدم.خواب ديدم كه صداي نوار رو كه اهنگ اِبي ميخوند رو تا اخر زياد كرده بوديم،همه يه مهمون ها اومده بودن،ولي همه داشتن گريه ميكردن.از خواب كه بيدار شدم فهميدم كه عروسي مون عزا ميشه.
پيش خودم ميگفتم((مني كه خواب نميبينم چي شد امشب خواب ديدم؟اصل ااز كجا معلوم كسي بميره؟شايد شهرام بميره؟شايد اشك شوق بوده.))خودم م ميدونستم دارم توجيه ميكنم ولي ميترسيدم حتي بهش فكر كنم.
خلاصه گذشت وفردا عروسي بود و منم هر روز داغون تر ميشدم.خوابم رو به بابام نگفتم.ميترسيدم،كه اگه بابابفهمه من همچين خوابي رو ديدم ديگه داغون ميشه.بابام به خواب و اينجور حرفا خيلي اعتقاد داشت.همه ي كارت ها رو پخش كرده بوديم.مامنم و بابام واسه اخرين ازمايش مامانم رفتن بيرون و منم توي خونه بودم و يه گوشه با اون پيرهن مشكيم ماتم گرفته بودم كه اين حالت واسه فاميل هاي جديدمون هم تازگي نداشت.خونموم خيلي شلوغ بود همه در رفت و امد بودن و من يه گوشه،زير درخت انگور كز كرده بودم.
كه يه هو تلفن زنگ زد.همين كه زنگ خورد دلم ريخت.گفتم((تعبير شد)).يقين داشتم امروز يه چيزي ميشه.از حياط فرياد زدم كه خودم بر ميدارم وسريع رفتم تو.خودمو اماده كرده بودم كه اگه خبر فوت مامان رو دادن به اونا چيزي نگم و بزارم عروسي برقرار بشه.البته اين نظر من نبود.ببام گفته بود كه مامانت گفته((اجازه نده عروسي عزا بشه)).تلفن رو برداشتم.ديدم صداي گريه مياد.بابام بود.يعني تعبير شد!؟
-بابا خودتي؟تموم شد؟
-اره بابا.مامانت شفا پيدا كرده.هيچي توي ازمايشش نيست.خوب خوب شده
اصلا باورم نميشد كه بابام داره همچين حرفي رو ميزنه.
-بابا حالت خوبه؟
-اره بابا.مامانت ديگه همشه بين ما ميمونه.ما الان سريع مييايم خونه.خداحافظ
ديگه نميتونستم خودمو كنترل كنم.گوشيرو گذاشتم . رفتم پيش فهيمه و گفتم((مامان حالش خوب شده.ديگه سرفه نميكنه.ديگه هميشه.... )).اينجا كه رسيدم حرفمو خوردم و تو فكر رفتم.پس معني خواب من چي ميشه؟؟معلومه ديگه يه چرت و پرتي ديدم.لباس مشكييم رو در اورم.رفتم موهامو شونه كردم و هرچي عطر داشتيم خالي كردم رو سر و كلم.همه تعجب كرده بودن كه يه هو چي شد.سريع رفتم خونه ي رفيقم.ظبط اونا رو گرفتم و اومدم و صداي ظبط رو تا ته زيااد كردم.
1 ساعتي گذشت.مامانم اينا نيومدن.فاصله ي از مايشگاه تا خونه خيلي نبود.فوقش نيم ساعت.ميگفتم حتما بابام مامانم رو برده كه واسش لباس بخره.تفلي از روزي كه حالش بد تر شده بود فقط واسه ازمايش ميرفت بيرون.من با اسفند پشت در منتظر مامانم بودم كه بياد تو
نيم ساعت ديگه هم گذشت.ذغال هاي منم ديگه جون نداشتن.كه يه هو در زدن .جنگي از روي پله ها پيدم پايين.ديدم مامانم پشت در وايستاده.پريدم تو بغلش.اينقدر سريع اين كار رو كردم كه متوجه غم توي صورتش نشدم.تا جايي كه نفس داشتم مامانمو بوسيدم.وقتي از مامانم جداشدم.ديدم مامانم داره اشك ميريزه.
-قربون اين اشكات برم.واسه چي گريه ميكني ديگه.
فكر كردم كه اشك شوقه ولي اصلا شبيه اشك شوق نبود.يه هو متوجه شدم كه بابا نيست.
-بابا كجاست؟رفته شيريني بخره يا اينقدر خريد داشتين كه بيچاره داره مياره.اي باباي زن زليلم.
تا اينو گفتم مامانم با صداي بلند تر شروع به گريه كرد وگفت
-ديگه بابات پيش ما نيست.
خندم گرفت.فكر كردم كه داره شوخي ميكنه.ولي ديدم جدي ميگه.با عصبا نيت شونه هاي مامنم رو گفتم و تكون دادم وبا گلو دردي كه خيلي دوام نداشت و گونه هاي خيس گفتم
-ميفهمي چي داري ميگي؟ها؟؟بابام سر كوچه هسته و داره مياد.ديگه نبينم حرفي بزني.
مامانم بعد از اين حرف سرجاش توي كوچه نشست و گريه كرد.بلند بلند.منم كه فهميدم خوابم تعبير شده كنار مامانم نشستم.حالا5 ساله كه بابا ميخواد از سر كوچه بياد و هنوز نيومده.
No comments:
Post a Comment