Sunday, November 22, 2009

به نام خدا
سلام.بعد از يه مدت طولاني دوباره اومدم.
در اين درياي ناله،جنگل انبوه اندوه
جايي براي سرد خنده اي هم دگر نيست
به دوستانم بگوييد
من به اگاهي خود ايمان دارم
من اگاهم در اين شهر
فراوان فتنه ها رخ داده است
رخ داده اند
گونه ها گلگون شده،چشم ها گريان شده،قلب ها سوزان شده
هم وطن غمگين شده
او صدايش غم شده
او دگر حالي ندارد حتي براي خنده اي سرد
به دوستانم بگوييد
من به اگاهي خود ايمان دارم
ما در اين شهر غريب به رنگ سرخ عادت كرده ايم
من به ياد مي اورم سرخي خون ندا را
ازادي انديشه ي سهراب را
من به ياد مي اورم ان مادر بيمار را،ضجه ي غم بار را
او براي ان گل پرپر شده زحمت كشيده
ارزو ها داشته،بي خوابي كشيده
ولي اورا به جرم ذره ي باور به نام حق،
از مادرش جدا كردند
ولي به دوستانم بگوييد
من به اگاهي خود ايمان دارم
من به اينده ي سبز ايمان دارم