به نام خدا
سلام.بعد از يه مدت طولاني دوباره اومدم.
در اين درياي ناله،جنگل انبوه اندوه
جايي براي سرد خنده اي هم دگر نيست
به دوستانم بگوييد
من به اگاهي خود ايمان دارم
من اگاهم در اين شهر
فراوان فتنه ها رخ داده است
رخ داده اند
گونه ها گلگون شده،چشم ها گريان شده،قلب ها سوزان شده
هم وطن غمگين شده
او صدايش غم شده
او دگر حالي ندارد حتي براي خنده اي سرد
به دوستانم بگوييد
من به اگاهي خود ايمان دارم
ما در اين شهر غريب به رنگ سرخ عادت كرده ايم
من به ياد مي اورم سرخي خون ندا را
ازادي انديشه ي سهراب را
من به ياد مي اورم ان مادر بيمار را،ضجه ي غم بار را
او براي ان گل پرپر شده زحمت كشيده
ارزو ها داشته،بي خوابي كشيده
ولي اورا به جرم ذره ي باور به نام حق،
از مادرش جدا كردند
ولي به دوستانم بگوييد
من به اگاهي خود ايمان دارم
من به اينده ي سبز ايمان دارم
Sunday, November 22, 2009
Tuesday, July 28, 2009
از همون سر کوچه که می اومدی تو بوی قرم هسبزی همه جار وپر کرده بود.((میشه این بار این بو از داخل خونه ی ما باشه))امکان نداره.در روکه باز کردم همه چی مثل قبل بود.همه چی قشنگ بود ولی دل من میگرفت.
از در چوبی منبت کاری شده خونمون که اوس جعفر با هزار دنگ و فنگ ونق زدن واسمون ساخته بود واقام هم و باکلی قرض و قوله وتونسته بود اونو جورش کنه از همه چیز بیشتر خوشم میومد.چون همسایه ها به کسی قرض میدن که حرفش و قولش واسشون سند باشه.اقام هم واسش سخت بود که قرض کنه چون که واسه خودش تو محل کسی بوده و هست.همه بهش به ظاهر که احترام میذارن همین واسه مون کافیه.
از در که میومدی تو داخل هشتی خونه میرسیدی.عجب جای دنجی بود.یه طاقچه ی بزرگ داشتیم که میشد یه نفر توش وایسه.یه جورایی هم دوسش داشتم هم متنفر بودم.چون وقتی بچه بودم ریزه میزه بودم.کشک های که از توی قفس توی انباری میدزدیدم می اوردم و اونجا میخوردم.و اکثر وقتها هم اقام میفهمید و کلی منو همونجا میزد و می گفت))مرد که فرار نمیکنه)).راستی دم در یه دم روباه هم اویزون کرده بودیم.اره اقام زده بودش.خیلی هم بهش افتخار میکرد.من هم واسه دوستام هر روزداستان این شکارا واسشون با کلی چاخان سرهم میکردم وتحویلشون میدادم.
کچ کاری هشتی دیگه ریخته بود ورحیم خان داشت درستش میکرد.بعد هشتی اولین چیزی که به چشم هرکسی می افتاد حوض بزرگ خونمون بود که همیشه خدا خشک خشک بود.فقط یه بار من دیدم اونو اب کنن اونم زمان عرسی گلی بود.اره گلی ابجی منه.5سال پیش با یه یاروی لندهور(البته از نظر من و اقام)ازدواج کرد.همدیگرو خیلی دوس دارن.زندگی خوبی هم دارن.الان رفتم تهرون.سالی یه بار میان اینجا.
مزایک های حیاط رنگ روی خودشونو از دست داده بودن.از دور که نگاشون میکردی و یکم چشما تو کاج میکردی سبز دیده میشدن چون روشون پر گاه مرغ بود.کی حال داشت اونارو تمیز کنه.راستی نگفتم مادرم نسرین خانوم پارسال عمرشو داد به شما.مادر خوبی بود.دوسش داشتم ولی اون منو خیای دوس نداشت.می گفت ((تونباید به دنیا میو مدی.بابات اصرار کرد که پسر میخواد)).منم پیش خودم میگفتم خوب شد پسر شدم وگر نه...... .
ته حیاط یه قسمت خاکی بود که چند تا مرغ خپل زندگی می کردن.بی مصرف بودن چون به زور ماهی یه بار یه تخم اونم از روی اجبار اقا خروسه واسه ما ول میکردن.
حالا مونده بودیم منواقامو چندتا مرغ و یه خروس.
ابجیم میگه نسرین خانوم از دست اقام مرده.میگه اقام فقط واسه مردم مرد بود و توی خونه یه ارزن هم مرد نبود.اقام تریاک میکشه.نسرین خانوم هم از هزچی دود بود بدش میو مد.هرچی میگفت نکش اقام گوش نمیکرد و نسرین خانوم رو میگرفت زیر کتک.
بعدش هم خودش ناراحت میشد و یه گوشه کز میکرد.یه بار هم که خیلی شدید نسرین خانوم رو زد که از بینیش خون اومد اقام در جا زد زیر گریه.اون اولین و اخرین باری بود که اقام تا حالا گریه میکرد.اخه اصلا بهش نمیومد که گریه کنه.یه مرد با صورت گوشتالود وخط های عمیق روی پیشونیش که من عاشق این خط ها بودم.اقام این خط هارو نشونه ی مردی میدونم و میگه(( مرد باید روی پیشونیش 4 تا حوض عمیق داشته باشه که وقتی که داری بایکی حرف میزنی چشمش به این خط ها بیفته و بفهمه که روبروش یه مرد وایساده که تنگ سختی ها رو خرد کرده والکی بهش مرد نمیگن))من هم اون موقع رفتم پیشش و صدام رو کلفت کردم و گفتم ((مرد که گریه نمیکنه))اونم بعد از یه نگاه عجیب یه کشیده زد توگوشم که هنوز صداش تو گوشمه.
اقام الان حدود 60سالی داره.خداسایشو از سرم کم نکنه.اگه یه روز نباشه اون روزم شب نمیشه وساعت خونه هم اون روز مثل این که ناراحت باشه دیگه دل به حرکت نمیده .گرچه اگر هم باشه از اتاقش بیرون نمیاد و توی اتاقش بین دود ها کتاب های استاد شریعتی رومیخونه.
اقام توی معدن زغال سنگ کار میکرده.چند سالي هست باز نشست شده.هم من توی میوه فروشی سر کوچه کار میکنم که از صدقه سری اقام منو قبول كرده.اكبر اقا ميوه فروش منو خيلي قبول داره.كليد دخل رو اكثر وقتها ميده به منو ميره.به من ميگه ((از هر كسي دزدي بر مياد بغير از پسر رحيم خان)).اينو كه ميگه اگر هم يه روز به پول نياز داشته باشم و توي مغازه نباشه جرات نميكنم به دخل سر بزنم.يه جور هاي از صندوق ها خجالت ميكشم.
بعد از ظهر ها ميرفتم توي كوچه پيش دوستام.اونا فوتبال بازي ميكردن من هم نگا ميكردم.اقام ميگفت((فوتبال مال بچه قرتي هاست.مرد بايد پاستو بازي كنه)).منم كه خيلي فوتبالو دوست داشتم ميشستم و نگاه ميكردم.
يه روز كه از توي كوچه برگشتم خونه ديدم اقام سر از پا نميشناسه.اقام خوشحال بود.
گفتم((خير باشه رحيم خان.))اصلا حواسش اينجا نبود.
گفت((شلنگ كجايه حميدو))
-الان واستون ميارم رحيم خان.
اقام شير حوض رو باز كرد و حوض داشت اب ميشد.بدجوري ترسيده بودم.پيش خودم گفتم((اينقدر كشيد كه اخر زد به سرش))
شلنگ رو اوردم.
-بفرما اقا
-سرع مزايك هارو بشور كه فردا صبح مهمونا ميرسن
مهمون.مطما شدم كه داره حزيون ميگه.بر بر نگاش كردم گفت
-مگه با تو نيستم حميدو
-اقا كي قراره بياد؟
جواب نداد.اين يعني ببن دهنت رو.به هر بد بختي بود گاه مرغ هارو شستم و شلنگ رو همونجا ول كردم برم شام درست كنم تا كه كوفت كنم.داخل كه شدم ديدم اقام داره نيمرو درست ميكنه.يه چك محكم زدم تو گوش خودم.من بيدار بودم.نيمرو رو خورديم.ولي هنوز درست نپخته بود.اقام خيلي عجله داشت.سريع خورد و رفت خوابيد.بعد صداش اومدگفت((صبح زود بايد از خواب پاشي.زود بخواب پسرم))
زود بخواب پسرم!!!!واويلا.
شب تا صبح خوابم نبرد.همش تو ذهنم خوانوادم رو مرور ميكردم.
عمو كاظم:نه بابا.اون اول بايد دماغ خودشو بكشه بالا.تازه اقام واسه اون در رو باز نميكه\چه برسسه ككه حوض رو اب كنه.
خاله ناهيد:از اون ور دنيا بندازه بياد اينجا كه چي؟
افتادم توي قوم هاي نسرين خانو خدا بيامرز
دايي جعفر:اونا كه پريرو اينجا بودن
عمه نوش افرين:اوناهم كه سايه مارو با تير ميزنن.واسه مرگه نسرين خانوم.
((خدايا خودت به خير برسان))
اقام هرروز به قول خودش صبح زود ساعت11 بيدار ميشد.اون روز صبح اقام ساعت7:30 بيدار بود.
-بلد شو حميدو كه خيلي كارداريم
-نوكرتم اقا.اتفاقي افتاده.ترياك تموم كردي؟ساعت8ميرم واست ميخرم.
يه شوت محكم زد زيرم و پتو ر از روم كشيد و گفت
-از اين خبرا نيست.مهمون داريم.خاله ناهيدت داره مياد.بادختر خانومش و شوهرش.از فرنگ دارن ميان.يالا پاشوكه كار داريم.من با تعجب گفتم ناهيد!!!!!!
سريع رفتم دستشويي ته حياط.تابرگشتم صبحانه درست كنم كه بخوريم ديدم اقام همه چيز رو اماده كرده.اين اولين روزي بود كه به غير از پنير يه چيز ديگه هم سر سفره بود.كره،مربا،چاي .و ...
ساعت8 شده بود.اقام عجب خوش تيپ شده بود.چه عطري.لذت ميبردي كه بگي اين اقاي منه.
صداي زنگ بلد شد.اقام گفت
-اومدن.يالا برو در رو باز كن،تن لش
سريع پريدم شروارمو عوض كردم و با تف موهامو حالت دادم و رفتم دم در.در رو كه باز كردم ديدم.دم در يه خانوم شيك،تر تميز ولي ساده پوش رو ديدم.اره خالم بود.شروع كرديم به روبوسي وحالو احوال.بعدش هم اقا سعيد اومد تو.اونم مردهِ خوبي بنظر اومد.من اونو تابه حال نديده بودم.وقتي كه عروسي كردن من 4سال بيشتر نداشتم.اقا سعيد يه پالتوي مشكي رنگ كه زير نور افتاب بدجوري ميدرخشديد،با كفش هاي واكس زده،ويه شلواره سياه پررنگ فرانسوي..باهم رفتيم تو.ساكاشون رو من اوردم.خيلي سنگين نبود.فهميدم كه سوقاتي واسم نياوردن.وقتي كه به اقام رسيدن الان نبوس كي ببوس.همديگه رو ول نميكردن.همه دور هم نشستيم.من رفتم چايي اوردم.خيلي خوش گذشت.خاله بلند شد رفت تو اشپز خونه بعد از چند دقيقه منو صدا كرد وگفت ((حميد يه لحظه بيا اينجا))مثل قرقي رفتم.گفت
-چي دوست داري واسه نهار
-اين حرفا چيه خاله.شما تازه رسيدين.بفرمايين بشينيين.من ميرم از بيرون يه چيزي ميخرم ميام.
-تارف ميكني اقاحميد.قرمه سبزي خوبه؟سبزي دارين؟
حمين كه به من گفت اقا حميد ديگه حالم دسته خودم نبود.متوجهنشدم كه ديگه چي گفت.عرق سرو روم رو پر كرد.روي هوا بودم.ناخداگاه دستم رفت طرف پيشونيم كه ببينم پيشونيم خط داره يا نه.نداشت،ولي به زوٌره اخم كردم چند تا پيدا شد.پيش خودم گفتم يعني توي خونه ما ميخواد قرمه سبزي درست بشه.يعني بوي قرمه سبزي كوچه امروز از خونه ي ما بايد بلند شه!خالم گفت
-چي شد حميد؟حالت خوب نيست؟عرق كردي
-نه خاله.الان ميرم وسايا قرمه سبزي رو ميخرم.
سريع دمپايي ها رو پوشيدم رفتم دم مغازهي اكبر اقا.نيم كيلو سبزي خورشتي خريدم و اومدم.توي اشپز خونه كه خالم داشت غذا درست ميكرد من كمك ميكردم و هر ظرفي كه ميخواست بهش ميدادم.بعد همونجا نشست و واسم از فرگ گفت
-اره پاريس زندگي ميكنيم.يكي از شهر هاي فرانسه.هواش به پاي اينجا نميرسه.سعيد اونجا تاكسي داره.اگه به شما گفت كه تو شركت كار ميكنه دروغ گفته.اول تويه يه شركت بود ولي ورشكسته شدن و همه رو بيرون كردن.........
منم از زندگي روز مره خودم،كارهاي اقام كه هرروز ساعت 10 از خواب پاميشه دست و رو نشسته ميره راديو شو برميداره و بي بي سي گوش ميده.اگه اخبار نداشته باشه ميره موج عربي و ترانه گوش ميده.بعد هم ميره تو اتاقش و كتاب ميخونه و ترياك ميكشه.
منم كه توي ميوه فروشي سر كوچه كار ميكنم و....خدارو شكر ميگذره
من بلند شدم رفتم پيشه اقام و سعيد خان.سعيد خان بلند گفت((كجا رفتي.خوبي؟))
منم اروم دست دادم .گفت((مرد اين جوري دست ميده.محكم)).منم نامردي نكدم و محكم زدم كف دستش.فكر كنم دسنش درد گرفت.اقام گفت((اقا حميد يه قليون واسه سعيد خان چاق كن.تا بفهمه دنيا دسته كيه)).اقام هم به من گفت اقا حميد.ديگه از حميدو خبري نبود.منم كه خيلي حال كرده بودم سريع پريدم قليون رو از روي تاقچه برداشتم ورديفش كردم و دادم به اقا سعيد.
نهار ديگه كم كم داشت اماده ميشد.سفره رو انداختم واقايون رو صدا زدم كه بيان.عجب بويي داشت.دلم گرفت.نشستيم سر سفره.
اومديم شروع كنيم خالم گفت ((مگه دستاتو نميشوري؟))
-چرا.خوب شد گفتي.داشت يادم ميرفت.
ويدم رفتم سر حوض گربه شور كردم و اومدم.خيلي خوش مزه بود.ياد دست پخت نرگس خانوم افتادم.اون نهار رو با بغض خوردم.هرقاشوق يه ليوان اب.خالم گفت
-چرا اينقدر اب ميخوري.دلت درد ميگيره ها
-عادت دارم
يه لحظه چشمم به اقاجون افتاد.ديدم اون هم داره اشك هاشو پاك ميكنه.اقام هم منو ديد كه اشكاشو ديدم.همين جور كه به من نگا ميكرد و چشماش پر اشك بود لب پايينيشو بين دندوناش قرار داد و يه لبخند اروم ولي پر معنا زد.ديگه نتونستم خودمو كنترل كنم بلند شدنم رفتم بيرون.ولي صداي گريم رو همه شنيدن .خالم اومد بلند شه كه پشت سرم بياد ببينه كه چي شده ولي اقام نذاشت و خودش اومد.
من نشستم لب سكو ها وزار زار گريه كردم.اقام نشست كنارم.بادست سنگينش چانه ي منو گرفتو چرخوند و گفت
-مرد كه گريه نميكنه
-خودتون چي حاجي؟
دستشوبرد بالا كه بزنه منم چشمامو بستم و صورتم رو كشيدم به هم ولي اقام با چشم هاي اشكالو د وصدايي پر از بغضدستمو گرفت و منو كشيد تو.وقتي برگشتيم چشم هاي خالم هم مثله خون قرمز شده بودن.اره اون هم فهميده بود وگريه كرده بود.اون نهاررو كه ميتونستيم خيلي بهتر تمومش كنيم شايد با بدترين شكل تموم شد.سفره رو سريع جم كردم.از خونه زدم بيرون.ديگه نميشد تحمل كرد.رفتم و نشستم كناره رود خونه
جايي كه هر روز صبح نرگس خانوم كتك ميخورد با هم ميومديم اينجا و يه سير گريه ميكرد بعد هم با هم ميرفتيم خونه.ولي من اونجا گريم نگرفت ولي گلوم داشت ميتركيد به زور يه اشك اومد.وقتي برگشتم خونه هنوز گلوم داشت درد ميكرد.ديگه هوا كلا تاريك شده بود.سر كوچه كه رسيدم ديدم اقام دم در بايه كت كه سر دوشش انداخته بود واستاده بود و منتظر من بود.پيش خودم گفتم الان پدرمو در مياره.رسيدم پيشش تا اومدم دروغ بگم كه پيش اكبر اقا بودم گفت
-رود خونه اب داشت
-نه اقا.خشك خشك بود
بعد هم دستم رو گرفت و برد تو.خاله ناهيد رفته بود.از پله هاي سكو ها كه اومديم بياييم بالا ديدم قرمه سبزي هاي مونده از ظهر رو اقام ريخته تو حياط ومرغ ها داشتن يه دل از عذا در مي اوردن.ولي چي ميدونستن كه دل ما چي ميكشه.خونه خون شده بود.شام رو كه خورديم اقام صدام زد
-حميدو
-جونم اقا؟
-بيا خالت واست يه پاكت سوقاتي گذاشته.ببين چيه.گذاشتمش تو طاقچه.من ميرم بخوابم.
جوابشو ندادم.رفت تواتاقش و در رو محكم بست.رفتم پشت در ديدم داره زور ميزنه كه صدايه گريش بيرون نياد.ولي بازم صداي گريش رو ميشد به زور شنيد.
ساعت تازه داشت 9 ميشد كه منم رفتم جام رو اندتختم روي حياط وپاكت رو برداشتم وخوابيدم.پاكت رو باز كردم ديدم يه عكس قشنگ از صورت نرگس خانوم بود.
شب ر با اشك خوابيدم.
صبح كه از خواب پا شدم ديدم عكس نيست سريع رفتم اتاق اقام ديدم اقام هم نيست.سريع شال وكلا كردم رفتم لب رود خونه .رودخونه اب داشت .اقام داشت بلند گريه ميكرد منم اونو بغل كردم با هم شرو كرديم گريه كردن.اومدم دوباره بگم (مرد كه گريه نميكنه)ولي بغضم تركيد.اقام دستمو گرفت نشستم.منو بوسيد و گفت((بعضي وقتها مرد ها هم بايد گريه كنن))
2/5/88
از در چوبی منبت کاری شده خونمون که اوس جعفر با هزار دنگ و فنگ ونق زدن واسمون ساخته بود واقام هم و باکلی قرض و قوله وتونسته بود اونو جورش کنه از همه چیز بیشتر خوشم میومد.چون همسایه ها به کسی قرض میدن که حرفش و قولش واسشون سند باشه.اقام هم واسش سخت بود که قرض کنه چون که واسه خودش تو محل کسی بوده و هست.همه بهش به ظاهر که احترام میذارن همین واسه مون کافیه.
از در که میومدی تو داخل هشتی خونه میرسیدی.عجب جای دنجی بود.یه طاقچه ی بزرگ داشتیم که میشد یه نفر توش وایسه.یه جورایی هم دوسش داشتم هم متنفر بودم.چون وقتی بچه بودم ریزه میزه بودم.کشک های که از توی قفس توی انباری میدزدیدم می اوردم و اونجا میخوردم.و اکثر وقتها هم اقام میفهمید و کلی منو همونجا میزد و می گفت))مرد که فرار نمیکنه)).راستی دم در یه دم روباه هم اویزون کرده بودیم.اره اقام زده بودش.خیلی هم بهش افتخار میکرد.من هم واسه دوستام هر روزداستان این شکارا واسشون با کلی چاخان سرهم میکردم وتحویلشون میدادم.
کچ کاری هشتی دیگه ریخته بود ورحیم خان داشت درستش میکرد.بعد هشتی اولین چیزی که به چشم هرکسی می افتاد حوض بزرگ خونمون بود که همیشه خدا خشک خشک بود.فقط یه بار من دیدم اونو اب کنن اونم زمان عرسی گلی بود.اره گلی ابجی منه.5سال پیش با یه یاروی لندهور(البته از نظر من و اقام)ازدواج کرد.همدیگرو خیلی دوس دارن.زندگی خوبی هم دارن.الان رفتم تهرون.سالی یه بار میان اینجا.
مزایک های حیاط رنگ روی خودشونو از دست داده بودن.از دور که نگاشون میکردی و یکم چشما تو کاج میکردی سبز دیده میشدن چون روشون پر گاه مرغ بود.کی حال داشت اونارو تمیز کنه.راستی نگفتم مادرم نسرین خانوم پارسال عمرشو داد به شما.مادر خوبی بود.دوسش داشتم ولی اون منو خیای دوس نداشت.می گفت ((تونباید به دنیا میو مدی.بابات اصرار کرد که پسر میخواد)).منم پیش خودم میگفتم خوب شد پسر شدم وگر نه...... .
ته حیاط یه قسمت خاکی بود که چند تا مرغ خپل زندگی می کردن.بی مصرف بودن چون به زور ماهی یه بار یه تخم اونم از روی اجبار اقا خروسه واسه ما ول میکردن.
حالا مونده بودیم منواقامو چندتا مرغ و یه خروس.
ابجیم میگه نسرین خانوم از دست اقام مرده.میگه اقام فقط واسه مردم مرد بود و توی خونه یه ارزن هم مرد نبود.اقام تریاک میکشه.نسرین خانوم هم از هزچی دود بود بدش میو مد.هرچی میگفت نکش اقام گوش نمیکرد و نسرین خانوم رو میگرفت زیر کتک.
بعدش هم خودش ناراحت میشد و یه گوشه کز میکرد.یه بار هم که خیلی شدید نسرین خانوم رو زد که از بینیش خون اومد اقام در جا زد زیر گریه.اون اولین و اخرین باری بود که اقام تا حالا گریه میکرد.اخه اصلا بهش نمیومد که گریه کنه.یه مرد با صورت گوشتالود وخط های عمیق روی پیشونیش که من عاشق این خط ها بودم.اقام این خط هارو نشونه ی مردی میدونم و میگه(( مرد باید روی پیشونیش 4 تا حوض عمیق داشته باشه که وقتی که داری بایکی حرف میزنی چشمش به این خط ها بیفته و بفهمه که روبروش یه مرد وایساده که تنگ سختی ها رو خرد کرده والکی بهش مرد نمیگن))من هم اون موقع رفتم پیشش و صدام رو کلفت کردم و گفتم ((مرد که گریه نمیکنه))اونم بعد از یه نگاه عجیب یه کشیده زد توگوشم که هنوز صداش تو گوشمه.
اقام الان حدود 60سالی داره.خداسایشو از سرم کم نکنه.اگه یه روز نباشه اون روزم شب نمیشه وساعت خونه هم اون روز مثل این که ناراحت باشه دیگه دل به حرکت نمیده .گرچه اگر هم باشه از اتاقش بیرون نمیاد و توی اتاقش بین دود ها کتاب های استاد شریعتی رومیخونه.
اقام توی معدن زغال سنگ کار میکرده.چند سالي هست باز نشست شده.هم من توی میوه فروشی سر کوچه کار میکنم که از صدقه سری اقام منو قبول كرده.اكبر اقا ميوه فروش منو خيلي قبول داره.كليد دخل رو اكثر وقتها ميده به منو ميره.به من ميگه ((از هر كسي دزدي بر مياد بغير از پسر رحيم خان)).اينو كه ميگه اگر هم يه روز به پول نياز داشته باشم و توي مغازه نباشه جرات نميكنم به دخل سر بزنم.يه جور هاي از صندوق ها خجالت ميكشم.
بعد از ظهر ها ميرفتم توي كوچه پيش دوستام.اونا فوتبال بازي ميكردن من هم نگا ميكردم.اقام ميگفت((فوتبال مال بچه قرتي هاست.مرد بايد پاستو بازي كنه)).منم كه خيلي فوتبالو دوست داشتم ميشستم و نگاه ميكردم.
يه روز كه از توي كوچه برگشتم خونه ديدم اقام سر از پا نميشناسه.اقام خوشحال بود.
گفتم((خير باشه رحيم خان.))اصلا حواسش اينجا نبود.
گفت((شلنگ كجايه حميدو))
-الان واستون ميارم رحيم خان.
اقام شير حوض رو باز كرد و حوض داشت اب ميشد.بدجوري ترسيده بودم.پيش خودم گفتم((اينقدر كشيد كه اخر زد به سرش))
شلنگ رو اوردم.
-بفرما اقا
-سرع مزايك هارو بشور كه فردا صبح مهمونا ميرسن
مهمون.مطما شدم كه داره حزيون ميگه.بر بر نگاش كردم گفت
-مگه با تو نيستم حميدو
-اقا كي قراره بياد؟
جواب نداد.اين يعني ببن دهنت رو.به هر بد بختي بود گاه مرغ هارو شستم و شلنگ رو همونجا ول كردم برم شام درست كنم تا كه كوفت كنم.داخل كه شدم ديدم اقام داره نيمرو درست ميكنه.يه چك محكم زدم تو گوش خودم.من بيدار بودم.نيمرو رو خورديم.ولي هنوز درست نپخته بود.اقام خيلي عجله داشت.سريع خورد و رفت خوابيد.بعد صداش اومدگفت((صبح زود بايد از خواب پاشي.زود بخواب پسرم))
زود بخواب پسرم!!!!واويلا.
شب تا صبح خوابم نبرد.همش تو ذهنم خوانوادم رو مرور ميكردم.
عمو كاظم:نه بابا.اون اول بايد دماغ خودشو بكشه بالا.تازه اقام واسه اون در رو باز نميكه\چه برسسه ككه حوض رو اب كنه.
خاله ناهيد:از اون ور دنيا بندازه بياد اينجا كه چي؟
افتادم توي قوم هاي نسرين خانو خدا بيامرز
دايي جعفر:اونا كه پريرو اينجا بودن
عمه نوش افرين:اوناهم كه سايه مارو با تير ميزنن.واسه مرگه نسرين خانوم.
((خدايا خودت به خير برسان))
اقام هرروز به قول خودش صبح زود ساعت11 بيدار ميشد.اون روز صبح اقام ساعت7:30 بيدار بود.
-بلد شو حميدو كه خيلي كارداريم
-نوكرتم اقا.اتفاقي افتاده.ترياك تموم كردي؟ساعت8ميرم واست ميخرم.
يه شوت محكم زد زيرم و پتو ر از روم كشيد و گفت
-از اين خبرا نيست.مهمون داريم.خاله ناهيدت داره مياد.بادختر خانومش و شوهرش.از فرنگ دارن ميان.يالا پاشوكه كار داريم.من با تعجب گفتم ناهيد!!!!!!
سريع رفتم دستشويي ته حياط.تابرگشتم صبحانه درست كنم كه بخوريم ديدم اقام همه چيز رو اماده كرده.اين اولين روزي بود كه به غير از پنير يه چيز ديگه هم سر سفره بود.كره،مربا،چاي .و ...
ساعت8 شده بود.اقام عجب خوش تيپ شده بود.چه عطري.لذت ميبردي كه بگي اين اقاي منه.
صداي زنگ بلد شد.اقام گفت
-اومدن.يالا برو در رو باز كن،تن لش
سريع پريدم شروارمو عوض كردم و با تف موهامو حالت دادم و رفتم دم در.در رو كه باز كردم ديدم.دم در يه خانوم شيك،تر تميز ولي ساده پوش رو ديدم.اره خالم بود.شروع كرديم به روبوسي وحالو احوال.بعدش هم اقا سعيد اومد تو.اونم مردهِ خوبي بنظر اومد.من اونو تابه حال نديده بودم.وقتي كه عروسي كردن من 4سال بيشتر نداشتم.اقا سعيد يه پالتوي مشكي رنگ كه زير نور افتاب بدجوري ميدرخشديد،با كفش هاي واكس زده،ويه شلواره سياه پررنگ فرانسوي..باهم رفتيم تو.ساكاشون رو من اوردم.خيلي سنگين نبود.فهميدم كه سوقاتي واسم نياوردن.وقتي كه به اقام رسيدن الان نبوس كي ببوس.همديگه رو ول نميكردن.همه دور هم نشستيم.من رفتم چايي اوردم.خيلي خوش گذشت.خاله بلند شد رفت تو اشپز خونه بعد از چند دقيقه منو صدا كرد وگفت ((حميد يه لحظه بيا اينجا))مثل قرقي رفتم.گفت
-چي دوست داري واسه نهار
-اين حرفا چيه خاله.شما تازه رسيدين.بفرمايين بشينيين.من ميرم از بيرون يه چيزي ميخرم ميام.
-تارف ميكني اقاحميد.قرمه سبزي خوبه؟سبزي دارين؟
حمين كه به من گفت اقا حميد ديگه حالم دسته خودم نبود.متوجهنشدم كه ديگه چي گفت.عرق سرو روم رو پر كرد.روي هوا بودم.ناخداگاه دستم رفت طرف پيشونيم كه ببينم پيشونيم خط داره يا نه.نداشت،ولي به زوٌره اخم كردم چند تا پيدا شد.پيش خودم گفتم يعني توي خونه ما ميخواد قرمه سبزي درست بشه.يعني بوي قرمه سبزي كوچه امروز از خونه ي ما بايد بلند شه!خالم گفت
-چي شد حميد؟حالت خوب نيست؟عرق كردي
-نه خاله.الان ميرم وسايا قرمه سبزي رو ميخرم.
سريع دمپايي ها رو پوشيدم رفتم دم مغازهي اكبر اقا.نيم كيلو سبزي خورشتي خريدم و اومدم.توي اشپز خونه كه خالم داشت غذا درست ميكرد من كمك ميكردم و هر ظرفي كه ميخواست بهش ميدادم.بعد همونجا نشست و واسم از فرگ گفت
-اره پاريس زندگي ميكنيم.يكي از شهر هاي فرانسه.هواش به پاي اينجا نميرسه.سعيد اونجا تاكسي داره.اگه به شما گفت كه تو شركت كار ميكنه دروغ گفته.اول تويه يه شركت بود ولي ورشكسته شدن و همه رو بيرون كردن.........
منم از زندگي روز مره خودم،كارهاي اقام كه هرروز ساعت 10 از خواب پاميشه دست و رو نشسته ميره راديو شو برميداره و بي بي سي گوش ميده.اگه اخبار نداشته باشه ميره موج عربي و ترانه گوش ميده.بعد هم ميره تو اتاقش و كتاب ميخونه و ترياك ميكشه.
منم كه توي ميوه فروشي سر كوچه كار ميكنم و....خدارو شكر ميگذره
من بلند شدم رفتم پيشه اقام و سعيد خان.سعيد خان بلند گفت((كجا رفتي.خوبي؟))
منم اروم دست دادم .گفت((مرد اين جوري دست ميده.محكم)).منم نامردي نكدم و محكم زدم كف دستش.فكر كنم دسنش درد گرفت.اقام گفت((اقا حميد يه قليون واسه سعيد خان چاق كن.تا بفهمه دنيا دسته كيه)).اقام هم به من گفت اقا حميد.ديگه از حميدو خبري نبود.منم كه خيلي حال كرده بودم سريع پريدم قليون رو از روي تاقچه برداشتم ورديفش كردم و دادم به اقا سعيد.
نهار ديگه كم كم داشت اماده ميشد.سفره رو انداختم واقايون رو صدا زدم كه بيان.عجب بويي داشت.دلم گرفت.نشستيم سر سفره.
اومديم شروع كنيم خالم گفت ((مگه دستاتو نميشوري؟))
-چرا.خوب شد گفتي.داشت يادم ميرفت.
ويدم رفتم سر حوض گربه شور كردم و اومدم.خيلي خوش مزه بود.ياد دست پخت نرگس خانوم افتادم.اون نهار رو با بغض خوردم.هرقاشوق يه ليوان اب.خالم گفت
-چرا اينقدر اب ميخوري.دلت درد ميگيره ها
-عادت دارم
يه لحظه چشمم به اقاجون افتاد.ديدم اون هم داره اشك هاشو پاك ميكنه.اقام هم منو ديد كه اشكاشو ديدم.همين جور كه به من نگا ميكرد و چشماش پر اشك بود لب پايينيشو بين دندوناش قرار داد و يه لبخند اروم ولي پر معنا زد.ديگه نتونستم خودمو كنترل كنم بلند شدنم رفتم بيرون.ولي صداي گريم رو همه شنيدن .خالم اومد بلند شه كه پشت سرم بياد ببينه كه چي شده ولي اقام نذاشت و خودش اومد.
من نشستم لب سكو ها وزار زار گريه كردم.اقام نشست كنارم.بادست سنگينش چانه ي منو گرفتو چرخوند و گفت
-مرد كه گريه نميكنه
-خودتون چي حاجي؟
دستشوبرد بالا كه بزنه منم چشمامو بستم و صورتم رو كشيدم به هم ولي اقام با چشم هاي اشكالو د وصدايي پر از بغضدستمو گرفت و منو كشيد تو.وقتي برگشتيم چشم هاي خالم هم مثله خون قرمز شده بودن.اره اون هم فهميده بود وگريه كرده بود.اون نهاررو كه ميتونستيم خيلي بهتر تمومش كنيم شايد با بدترين شكل تموم شد.سفره رو سريع جم كردم.از خونه زدم بيرون.ديگه نميشد تحمل كرد.رفتم و نشستم كناره رود خونه
جايي كه هر روز صبح نرگس خانوم كتك ميخورد با هم ميومديم اينجا و يه سير گريه ميكرد بعد هم با هم ميرفتيم خونه.ولي من اونجا گريم نگرفت ولي گلوم داشت ميتركيد به زور يه اشك اومد.وقتي برگشتم خونه هنوز گلوم داشت درد ميكرد.ديگه هوا كلا تاريك شده بود.سر كوچه كه رسيدم ديدم اقام دم در بايه كت كه سر دوشش انداخته بود واستاده بود و منتظر من بود.پيش خودم گفتم الان پدرمو در مياره.رسيدم پيشش تا اومدم دروغ بگم كه پيش اكبر اقا بودم گفت
-رود خونه اب داشت
-نه اقا.خشك خشك بود
بعد هم دستم رو گرفت و برد تو.خاله ناهيد رفته بود.از پله هاي سكو ها كه اومديم بياييم بالا ديدم قرمه سبزي هاي مونده از ظهر رو اقام ريخته تو حياط ومرغ ها داشتن يه دل از عذا در مي اوردن.ولي چي ميدونستن كه دل ما چي ميكشه.خونه خون شده بود.شام رو كه خورديم اقام صدام زد
-حميدو
-جونم اقا؟
-بيا خالت واست يه پاكت سوقاتي گذاشته.ببين چيه.گذاشتمش تو طاقچه.من ميرم بخوابم.
جوابشو ندادم.رفت تواتاقش و در رو محكم بست.رفتم پشت در ديدم داره زور ميزنه كه صدايه گريش بيرون نياد.ولي بازم صداي گريش رو ميشد به زور شنيد.
ساعت تازه داشت 9 ميشد كه منم رفتم جام رو اندتختم روي حياط وپاكت رو برداشتم وخوابيدم.پاكت رو باز كردم ديدم يه عكس قشنگ از صورت نرگس خانوم بود.
شب ر با اشك خوابيدم.
صبح كه از خواب پا شدم ديدم عكس نيست سريع رفتم اتاق اقام ديدم اقام هم نيست.سريع شال وكلا كردم رفتم لب رود خونه .رودخونه اب داشت .اقام داشت بلند گريه ميكرد منم اونو بغل كردم با هم شرو كرديم گريه كردن.اومدم دوباره بگم (مرد كه گريه نميكنه)ولي بغضم تركيد.اقام دستمو گرفت نشستم.منو بوسيد و گفت((بعضي وقتها مرد ها هم بايد گريه كنن))
2/5/88
Friday, July 24, 2009
Sunday, May 24, 2009
سلام.بازهم سلام مخصوص به اقا حامد واقا محمد حسین،بهترین دوستانم.امیدوارم از شعرم لذت ببرید.نظر فراموش نشه.ممنون
کارمان بدنیست،حالمان هم
روزگار خوب است
گاهی سخت،گاهی هم به زیبایی نام فریبا دلربایی میکنیم
میگذرد انچه بخواهد پیش اید
سربه انجامش دهم
روشنایی دور،اما یک قدم باشد فاصله
و ان یک قدم راهی دراز
راهیست هموار
گه گداری پرچاله چوله
چاله هایش هم دلیلش کارماست
این دلیل رفتار ماست
سازه ی اخلاق ماست،شیوهی برخورد ما بادیگران
یا همان برقی است بس اهریمنی
خواه ناخواه گه گداری در افکار ماست
همچون نقشه ی نابودی رویای دوست
تا بسازی چاله های راهت را پر
گه گداری هم فوق العاده میشویم
یک ستاره درسیاهی میشویم
این ستاره گشتن ما،این نشانش دوستی است،عشق است
ما خداییش یکدگر را دوست داریم
این همان فصل جدید زندگی است
یاد استاد امدم.اوبه ما گفت
((به چه زیبا باشد ان حسی که اورا دوست داری،لیک او بی خبر
وچه شیرین یادیست است کهندانیم ما را دوست دارند))
گر تو راهت را بسازی با دروغ،با ریا،نیست دیگر دور از تو هدف
میرسی تو به هدف
اما درونت را پریشان بینی تو ان دم
واگر ستزی تو راهت رابا وفا ودربایی،به چه شیرین است
لذتی دارد بسان لحظه ی دیدار یار
کارمان بدنیست،حالمان هم
روزگار خوب است
گاهی سخت،گاهی هم به زیبایی نام فریبا دلربایی میکنیم
میگذرد انچه بخواهد پیش اید
سربه انجامش دهم
روشنایی دور،اما یک قدم باشد فاصله
و ان یک قدم راهی دراز
راهیست هموار
گه گداری پرچاله چوله
چاله هایش هم دلیلش کارماست
این دلیل رفتار ماست
سازه ی اخلاق ماست،شیوهی برخورد ما بادیگران
یا همان برقی است بس اهریمنی
خواه ناخواه گه گداری در افکار ماست
همچون نقشه ی نابودی رویای دوست
تا بسازی چاله های راهت را پر
گه گداری هم فوق العاده میشویم
یک ستاره درسیاهی میشویم
این ستاره گشتن ما،این نشانش دوستی است،عشق است
ما خداییش یکدگر را دوست داریم
این همان فصل جدید زندگی است
یاد استاد امدم.اوبه ما گفت
((به چه زیبا باشد ان حسی که اورا دوست داری،لیک او بی خبر
وچه شیرین یادیست است کهندانیم ما را دوست دارند))
گر تو راهت را بسازی با دروغ،با ریا،نیست دیگر دور از تو هدف
میرسی تو به هدف
اما درونت را پریشان بینی تو ان دم
واگر ستزی تو راهت رابا وفا ودربایی،به چه شیرین است
لذتی دارد بسان لحظه ی دیدار یار
Sunday, May 17, 2009
سلام.سلام مخصوص به حامد جان.یک شعر دیگر ازخودم.امیدوارم لذت ببرید و نظر دهید
زندگی؟
زندگی عشق است/بسان خون رنگین است
زندگی پاک است/او ز اصل خویش اگاه است
عشق را در زنگی پیدا کنی/زندگی را کمتری معنا کنی
زندگی ترس است اکنون پیش من/زندگی جاریست اندر روح من
زندگی زخمیست/زخمی ماندگار درروح من
زندگی را جایگاه ویژه است/جایگاه ویژه هم زیبا تر است
زنگی ٍحُّب است،اخلاق نکوست/زندگی مانند افکار نکوست
زندگی راهی به روی روشی/زندگی یک یباغ گل باعطر خوب دوستی
زندگی را سادگی زیبا کند/سادگی در فکر ما معنا کند
ساده بودن برزبان بس ساده است/لذت ساده بدن،عشق من است
زندگی دوروبم رنگین شده/رنگ بی رنگی سرازیرش شده
رنگ برهرچه زنی زیبا بود/روزگارش را دگرگون می کند
زندگی برخود نگید هیچ رنگ/گر بگید وا بپاشد بیدرنگ
زندگی رایک سخن معنا کنی/عشق را درزندگی با سادگی پیدا کنی
زندگی؟
زندگی عشق است/بسان خون رنگین است
زندگی پاک است/او ز اصل خویش اگاه است
عشق را در زنگی پیدا کنی/زندگی را کمتری معنا کنی
زندگی ترس است اکنون پیش من/زندگی جاریست اندر روح من
زندگی زخمیست/زخمی ماندگار درروح من
زندگی را جایگاه ویژه است/جایگاه ویژه هم زیبا تر است
زنگی ٍحُّب است،اخلاق نکوست/زندگی مانند افکار نکوست
زندگی راهی به روی روشی/زندگی یک یباغ گل باعطر خوب دوستی
زندگی را سادگی زیبا کند/سادگی در فکر ما معنا کند
ساده بودن برزبان بس ساده است/لذت ساده بدن،عشق من است
زندگی دوروبم رنگین شده/رنگ بی رنگی سرازیرش شده
رنگ برهرچه زنی زیبا بود/روزگارش را دگرگون می کند
زندگی برخود نگید هیچ رنگ/گر بگید وا بپاشد بیدرنگ
زندگی رایک سخن معنا کنی/عشق را درزندگی با سادگی پیدا کنی
Thursday, May 7, 2009
سلام بر عزیزان.
این هم یک شعر دیگه از خودم .امیدوارم که لذت ببرید.
نگاهم در رخش /دل بیقرارش
دلخوش اخلاق نابش
عطر خوبش
تو گویی که دلم وصل کمالش
دو چشمم میخ باشد در جمالش
امیدم جوشش راهش
دلم هردم هراسان باشدش
که بندد دل به اخلاقش
نشاید نام او باشد برای دیگری جایش؟
دلم را این هراسش
اگر دل غرق دریای کمالش گردد اکنون؟
ولی کن این زمانش نیست. گناهم چیست؟
ولی دل را خروشان دیدمش،جانم
ولی یاغی شد احوالش
نباشد هیچ راهی از ز احوالم به گوشش
ز هر دیده،شکوه بودنش دارم
دل من بی قراری میکند وقت نبودش
وای بر صوتش
که گویی بهترین لرزش
به اندام نهیفم میدهد جوشش
درونم میکند غوغا بسان شعله ی اتش
ولی هر دم که او را دیدنی باشد
دلم گیرد،که کی دیدار رویش سو به پایانی نهد
پایان
این هم یک شعر دیگه از خودم .امیدوارم که لذت ببرید.
نگاهم در رخش /دل بیقرارش
دلخوش اخلاق نابش
عطر خوبش
تو گویی که دلم وصل کمالش
دو چشمم میخ باشد در جمالش
امیدم جوشش راهش
دلم هردم هراسان باشدش
که بندد دل به اخلاقش
نشاید نام او باشد برای دیگری جایش؟
دلم را این هراسش
اگر دل غرق دریای کمالش گردد اکنون؟
ولی کن این زمانش نیست. گناهم چیست؟
ولی دل را خروشان دیدمش،جانم
ولی یاغی شد احوالش
نباشد هیچ راهی از ز احوالم به گوشش
ز هر دیده،شکوه بودنش دارم
دل من بی قراری میکند وقت نبودش
وای بر صوتش
که گویی بهترین لرزش
به اندام نهیفم میدهد جوشش
درونم میکند غوغا بسان شعله ی اتش
ولی هر دم که او را دیدنی باشد
دلم گیرد،که کی دیدار رویش سو به پایانی نهد
پایان
Tuesday, May 5, 2009
لحظه ای من ازخودم بیرون شدم
دربرون خود درون خود شدم
ازبرون خود عشق رنگ دیگر است
دیگران را جوردیگر دیدن است
عشق یعنی گوش دادن به خدا
یک به یک با اوبدن را ساده است
عشق یعنی با گلی رنگین شدن
رنگ را با او نمایان کردن است
عشق یعنی آسمان بیکران
آسمان صاف و خالی جالب است
عشق یعنی با بدان صادق بدن
با بدان صادق بدن هم ساده است
عشق یعنی تو یکی اوهم یکی
در کنار هم نمایان گشتن است
عشق یعنی مادرم ،گلخانه ام
بوی خوش را در درونش دیدن است
عشق یعنی افتخار و استوار
در میان حمله ها خود بودن است
عشق یعنی درخیال تک بودن است
زندگی را با خودش پیمودن است
عشق یعنی اوبرایت زندگی
درگلستان باگلی نیکی کنی
عشق یعنی تک وجودی دربرت
حرفه ی تنها شدن با ساقییت
عشق یعنی دروجود اشک لبخندی زدن
از برایش جان خود را دادن است
عشق یعنی درداو دردت بود
باتو بودن لحظه ی خوبش بود
عشق یعنی سایه ات رادیدن است
خود شوی باعث برایش سایه است
عشق یعنی ابر بودن در سماء
از برایش ناله و اشک بودن است
عشق یعنی گل بدن در زیر ابر
هردمی غمگین که شاید گریه اش
از برای من بود تا سر شود
پس من هم سرمیشوم تا خوش شود
عشق یعنی تویکی او هم یکی
دربرون خود درون خود شدم
ازبرون خود عشق رنگ دیگر است
دیگران را جوردیگر دیدن است
عشق یعنی گوش دادن به خدا
یک به یک با اوبدن را ساده است
عشق یعنی با گلی رنگین شدن
رنگ را با او نمایان کردن است
عشق یعنی آسمان بیکران
آسمان صاف و خالی جالب است
عشق یعنی با بدان صادق بدن
با بدان صادق بدن هم ساده است
عشق یعنی تو یکی اوهم یکی
در کنار هم نمایان گشتن است
عشق یعنی مادرم ،گلخانه ام
بوی خوش را در درونش دیدن است
عشق یعنی افتخار و استوار
در میان حمله ها خود بودن است
عشق یعنی درخیال تک بودن است
زندگی را با خودش پیمودن است
عشق یعنی اوبرایت زندگی
درگلستان باگلی نیکی کنی
عشق یعنی تک وجودی دربرت
حرفه ی تنها شدن با ساقییت
عشق یعنی دروجود اشک لبخندی زدن
از برایش جان خود را دادن است
عشق یعنی درداو دردت بود
باتو بودن لحظه ی خوبش بود
عشق یعنی سایه ات رادیدن است
خود شوی باعث برایش سایه است
عشق یعنی ابر بودن در سماء
از برایش ناله و اشک بودن است
عشق یعنی گل بدن در زیر ابر
هردمی غمگین که شاید گریه اش
از برای من بود تا سر شود
پس من هم سرمیشوم تا خوش شود
عشق یعنی تویکی او هم یکی
Subscribe to:
Posts (Atom)